ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
36
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
همانا خويشتن را از اين كار باز داريد كه براى شما ميان ما دوست و يارى دهندهيى نيست . و السّلام » . نصر مى گويد : و مردى از انصار نيز همراه نامهء عبد اللّه بن عمر ابياتى براى آن دو نوشت : « اى معاويه همانا كه حق ، واضح و روشن است و چنان نيست كه تو و عمرو عاص پنداشتهايد . امروز پسر عفان را براى مكر و فريب براى ما مطرح مى كنى ، همان گونه كه پس از خلافت على ( ع ) آن دو پيرمرد - طلحه و زبير - چنان كردند . اين فتنه هم همچون آن فتنه و كاملا همانند آن است ، همچون سراب و آب نمايى كه مسافران بدان فريفته مى شوند . . . » نصر بن مزاحم مى گويد : عدى بن حاتم طايى برخاست و به على عليه السّلام گفت : اى امير المؤمنين نزد من مردى [ خردمند ] است كه هيچ كس همتاى او نيست و او مى خواهد به ديدار پسر عمويش حابس بن سعيد طايى به شام برود و اگر او را فرمان دهيم كه با معاويه ديدار كند شايد بتواند او و مردم شام را در هم شكند . على عليه السّلام فرمود : آرى پيشنهاد خوبى است و سپس عدى او را به اين كار فرمان داد - نام آن مرد خفاف بن عبد اللّه بود . خفاف پس از آنكه پيش پسر عموى خود ، حابس بن سعد ، رسيد و حابس سالار مردم قبيله طى در شام بود ، با او گفتگو كرد و گفت : با عثمان در مدينه بوده و سپس همراه على عليه السّلام به كوفه آمده است . خفاف مردى خوش ظاهر و زبان آور و اهل شعر بود . حابس فرداى آن روز خفاف را پيش معاويه برد و گفت : اين پسر عموى من است كه هر چند با على به كوفه آمده ولى در مدينه همراه عثمان بوده است و مردى مورد اعتماد است . معاويه به خفاف گفت : درباره عثمان بگو . گفت : آرى مكشوح او را محاصره كرد و حكيم درباره او فرمان صادر كرد و عمار ياسر آن را اجراء نمود . سه تن درباره كار عثمان به تنهايى كوشش كردند تا او را از ميان بردارند و آنان عدى بن حاتم و اشتر نخعى و عمرو بن حمق بودند و دو تن ديگر و طلحه و زبير در مورد كشتن او كوشش كردند و على از همهء مردم از خون عثمان مبراتر است . معاويه پرسيد : سپس چه شد گفت : آن گاه مردم براى بيعت با على همچون پروانگان هجوم آوردند